تبليغاتX
سیمرغ
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم . . . . . .که در طریقت ما کافریست رنجیدن
سلام به همه شما عزیزان. امید وارم حال همتون خوب باشه. راستش این چند وقته هر بار که به آقای احمدی نژاد و دور و اطرافیانش فکر میکنم نمی دونم چرا یه دفه یاد سریال جنگ جویان کوهستان میوفتم.

خدایی شبیه هستن دیگه؟!www.dorj2.blogfa.com

من هیچی نمی گم. فقط اسم چنتا از اطرافیان آقای احمدینژاد رو می گم خودتون یه کم تخیلتون رو راه بندازید دیگه! زیاد سخت نیست ، زود شخصیت های متشابه یادتون میاد: پور محمدی ، اژه ای ، صفار هرندی ، حسین الله کرمی ، فاطمه رجبی ، روح الله حسینیان ( این یکی رو دلم نمیاد نگم! به نظرم شبیه لوتا هست ) ، شریعتمداری ، بذرپاش و . . .

بعدم درست مثل اون نمیدونم چند صد ستاره ی لیان شامپو دارن دور هم جم میشن. البته امید وارم کار زیاد بالا نگیره و انشا الله افرادی مثل سعید عسگر رو در این جمع نبینیم!

این چند وقته این قدر گرفتارم که دیگه زیا وقت ندارم براتون زیاده گویی کنم ولی در آخر یه خبرو و یه سوال می گم و می پرسم و میرم. 

اول خبر مهم رو میگم!

فوق العاده. . . فوق العاده. . . آقای مصباح هم نورانی شد!

باور ندارید؟ اینجارو بخونید! آیت الله مصباح هم در خاطراتی که از سفر خارجشون نوشتن اعلام رسمی کردن که در صورت ایشون نور الهی دیده شده! خوب خدارو شکر.

و اما سوال! ختما در مورد احتمال مذاکره ی ایران و امریکا و سخنان آقای خامنه ای در این رابطه چیزایی شنیدید. البته منم امید وارم ( به خدا راست می گم ها! اصلا هم کاری ندارم که کی می خواد این کار رو انجام بده! ) این کار انجام بشه و در ستم انجام بشه. ولی من می خوام بدونم این کفن پوشان حرفه ای الان کجان؟ یادتون که هست زمان ریاست جمهورس آقای خاتمی هر ۳ روز یه بار فریاد وا اسلاما سرمیدادن!

و در آخر باید بگم که امید وارم دوستان من رو به خاطر این تاخیر هام ببخشن. به خدا اینجا اینقدر گرفتارم که کمتر وقت می کنم به اینجا سربزنم.

موفق باشید


احمدی نژاد معجزه ی هزاره ی سوم (3 )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:43  توسط حسام | 
www.dorj2.blogfa.com

ساحل اقیانوس آرام ( Laguna Beach )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:10  توسط حسام | 
ادوار نیوز:

محمد تقی مصباح یزدی عضو مجلس خبرگان در خصوص سفرهای اخیر خارجی خود خاطراتی را منتشر ساخته است که در پی می خوانید:

«اولين نكته اين است كه من قبل از اين كه بروم، باور نمى كردم چنين چيزهايى وجود داشته باشد. صحنه هايى بود كه نه بنده و نه آقاى ربانى و نه هيچ كس ديگر نمى تواند آن صحنه ها را درست مجسّم و منتقل نمايد; حتى اگر فيلمش را هم شما ببينيد درست نمى توانيد آن حالت خاصّ افراد را در اظهار محبّت، مجسّم كنيد; ما معمولاً با چند نوع از افراد در آن جا ملاقات داشتيم: رجال كليسا و رجال مذهبى; رجال دانشگاهى، غير مستقيم هم مصاحبه هاى راديو ـ تلويزيونى و مطبوعاتى و نيز ديدارهاى ديگر. يعنى دانشگاهى ها و هم رجال مذهبى حقيقتاً از ما استقبال كردند. مواردى را من با چشم خودم ديدم، كه اگر كسى قبل از آن براى من مى گفت باور نمى كردم. تصوّر كنيم كه يك كشيشى به قم آمده و به مدرسه فيضيه وارد شده است تا ملاقاتى با اساتيد مدرسه فيضيه داشته باشد، چه بهايى به آن مى دهيم؟ چقدر احترامش مى كنيم؟ اگر خيلى احترامش نمائيم يك نفر را به استقبالش مى فرستيم با يك چاى، پذيرايى مختصرى مى كنيم. اما شما تصوّر كنيد در كشورى بيگانه، معاون دانشگاه، همين كه اسم ما را بشنود، به استقبال ما در فرودگاه بشتابد، ما را به منزلش دعوت بكند، ماشينش را در اختيارمان بگذارد كه در رفت و آمد راحت باشيم، و جلساتى در دانشگاه برقرار نمايد تا ما سخنرانى كنيم. يك استاد مسيحى و معاون دانشگاه در مقابل يك روحانى ايرانى اين گونه برخورد مى كند. كاردينالى در سائوپائولو كنار من نشسته بود، دست مرا گرفته بود و فشار مى داد و دست ديگرش را روى قلبش گذاشته بود و مى گفت: «شما در قلب ما جاى داريد». مدتى دست مرا رها نمى كرد بعد هم به همراه ما بيرون آمد و تا هنگامى كه ما سوار ماشين شديم و رفتيم، همان جا ايستاده بود و اظهار محبت مى كرد. يا كشيش شهر بوئنس آيرس در جلسه اى كه ويژه شيعه ها بود و علويين آن را تشكيل داده بودند، شركت كرد و خيلى اظهار محبت مى كرد بعد هم با تلفن چند مرتبه جوياى حال ما شد كه ايشان كجا هستند؟ چه وقت مى آيند؟ من دلم مى خواهد يك بار ديگر ايشان را ببينم.

آن اسقفى كه در مجمع اسقفهاى گوادلوپ سخنرانى كرد، مى گفت: ايمان واقعى در غرب وجود ندارد. مردم منطقه به ما اعتمادى ندارند. حرف ما رجال كليسا را گوش نمى دهند. اين شما هستيد كه هم ايمان واقعى داريد و هم توانستيد ايمان را با كشوردارى جمع كنيد. ما بايد بياييم آنجا و از شما ياد بگيريم. يك وقت، يك نفر به طور خصوصى، جايى صحبتى مى كند، اما او در جمع اسقفها چنين بيان مى كند، با چه انگيزه اى اين گونه صحبت مى كند؟ هيچ تفسيرى ندارد جز اين كه واقعاً اينها احساس مى كنند كه كليسا شكست خورده و نمى تواند براى احياى دين وايمان مردم و جلوگيرى از مفاسد اخلاقى كارى انجام بدهد، تنها اميدشان به اسلام است. البته نحوه برخورد ما هم طورى نبود كه آنها را ناراحت بكنيم، روى موضوعاتى تكيه مى كرديم كه مورد قبول آنها هم بود، دو اصل مبارزه با الحاد و مبارزه با فساد اخلاقى، تكيه كلام ما بود. آن قدر اظهار محبت مى كردند و گاهى آن قدر مرا در بغل مى فشردند كه باور كنيد من از دوستان خودم هم كمتر اين حالت را ديده ام. يك كشيشى در همين گوادلوپ بعد از آن كه مى خواستيم جدا شويم، آمد و اطراف كليسا را به ما نشان داد و گفت اجازه بدهيد من شما را بغل بگيرم. در حالى كه تلويزيون داشت فيلمبردارى مى كرد، با يك محبت و صميميتى مدتى مارا در بغل گرفت و مى گفت: «ما كارى از دستمان برنمى آيد، اين شما هستيد كه بايد پرچمدار توحيد و مبارزه با فساد اخلاقى و انحراف باشيد.»

بنده شخصاً باور نمى كردم چنين منطقه اى در دنيا وجود داشته باشد كه نسبت به اسلام و جمهورى اسلامى ايران اين همه علاقه مند باشند، ولى با چشم خودم ديدم در آخرين شبى كه بوئنس آيرس بوديم، رئيس ديوان عالى استان بوئنس آيرس كه قبلاً رئيس دانشگاه آن جا بوده است و حالا هم استاد آن دانشگاه در رشته حقوق بود، از ما دعوت كرد كه درباره حقوق خانواده از ديدگاه اسلام در آن جا صحبت كنيم. سالن پر شد و هجوم مى آوردند، به گونه اى كه گفتند در را ببنديد كه ديگر همهمه نشود; بيشتر از 90 در صد شركت كنندگان هم خانمها، استادها و دانشجوها بودند. ما در باره حقوق خانواده از نظر اسلام صحبت كرديم، طبعاً مسائل اختلاف حقّ زن و مرد، ارث مرد و زن و چيزهايى از اين قبيل مطرح مى شد. خدا لطف كرد كه با يك بيانى و با يك مقدّمه اى شروع كرديم و به پايان رسانديم كه چند دقيقه كف ممتدّ زدند و اين استاد هم كه رئيس ديوان عالى استان بود كف مى زد. من چند دفعه خواهش كردم كه كافى است، مرا شرمنده نكنيد ولى تا چند دقيقه ادامه دادند. پيرمردى همان جا مرا بغل گرفت، معانقه كرد و يك ديپلم افتخارى هم آن جا امضا و به ما هديه كرد و آرزو مى كرد كه اى كاش شما يكى دو جلسه ديگر مى آمدى اين جا و سخنرانى مى كردى.

مردم آن جا كه خيلى مردم روشن فكرى هستند، از آن جا كه يك روحانى را تا به حال نديده بودند، غالباً وقتى ما را مى ديدند مى ايستادند و مى خنديدند; همين هايى كه قبل از جلسه مى خنديدند، بعد از جلسه مى آمدند و مى خواستند دست ما را ببوسند. در آن جا هم دست دادن و بوسيدن و اينها خيلى رايج است، فرقى هم بين زن و مرد نيست. ما با زحمت بايد خودمان را كنار مى كشيديم و به گونه اى جدا كنيم كه خانم ها هجوم نياورند.

در يكى از اين صحنه ها دختر دانشجويى با زحمت زيادى از لابه لاى جمعيت خودش را به جلو رساند، در مقابل من ايستاد، دست بلند مى كرد و به زبان اسپانيولى اجازه خواست، گفتم چه مى گويد؟ آقايان ترجمه كردند كه او مى گويد: «من نمى دانم چه بگويم، همين اندازه مى گويم كه خيلى از شما متشكرم». اظهار محبت كرد و رفت.

نتيجه اى كه مى خواهم بگيرم دو نكته مهم است: يكى اين كه همه اين كارهايى را كه يك فهرست اجمالى از آن بيان شد، يك طلبه اى از قم انجام داده است، پانزده سال پيش، جناب آقاى ربّانى كه فارغ التحصيل مؤسسه در راه حق بودند، به آرژانتين رفتند و همه برنامه هايى كه در راستاى تبليغ اسلام انجام گرفته، به بركت فعاليتهاى ايشان بوده است. نه تنها در آرژانتين، بلكه در همه كشورهاى اسپانيولى زبان و حتى خود اسپانيا هم اين برنامه ها را گسترش داده اند. در اروپا هم طلبه هايى را تربيت كرده اند، و به شهرهاى مختلف فرستاده اند كه الان بعضى از آنها همين جا حضور دارند. اين همت يك طلبه است يعنى يك زمينه كارى است كه يك طلبه مى تواند در عالم انجام بدهد شما فكر مى كنيد ايشان يك قدرت استثنايى داشته است؟ خير، همّت و اخلاص است كه چنين صحنه ها و چنين بينشى را نسبت به اسلام و نسبت به جمهورى اسلامى به وجود آورده است. بنابر اين، اولين نكته اين است كه بدانيد هر كدام از شما مى توانيد اين كار را انجام دهيد، اگر همّت كنيد و اخلاص داشته باشيد، خدا هم كمك مى كند، بركت مى دهد به كارتان و قلب مقدس امام عصر از همه شما خوشحال مى شود. بدانيد كه اين كار از شما ساخته است; ادلُّ دليل على امكان شىء وقوعُه.

دوم اين كه به اين زمينه پذيرشى كه در مردم جهان ـ چه در رجال مذهبى، چه در رجال دانشگاهى و چه در ساير مردم ـ پيدا شده است كه چقدر در اين مدت مسلمان شدند; مثلاً همين آقاى خوليانى كه يك جوان دانشگاهى است، كلاً پنج سال است كه مسلمان شده است; چند ماهى در خدمت آقاى ربانى بوده و مقدارى از معارف اسلامى را ياد گرفته است. الان در دانشگاه هاى كلمبيا و جاهاى ديگر از ايشان براى سخنرانى دعوت مى كنند و هر جلسه اى بيش از 100 دلار فقط حق سخنرانى به ايشان مى دهند. اين، يك چيز عادى نيست، او نبايد خودش را به مردم تحميل كند، بلكه دانشگاه ها از ايشان دعوت مى كنند و براى يك سخنرانى 100 دلار، 150 دلار يا 200 دلار، حق سخنرانى به ايشان مى پردازند. حالا چقدر معلومات دارد؟ در حدّ همين چند ماهى كه در خدمت آقاى ربانى بوده و مطالعات زيادى كه داشته است. جوانى فعال و يك منبع انرژى فشرده است، هر روز ما چانه مى زديم كه كم برنامه بگذار، ولى او مرتّب برنامه مى گذاشت، گاهى مى شد از صبح تا ظهر، چهار ـ پنج برنامه براى ما مى گذاشت; از مصاحبه راديويى گرفته تا ملاقات با نمايندگان مجلس، سخنرانى در دانشگاه، پرسش و پاسخ بود و... . مى گفت: اگر شما حاضر باشيد در 60 دانشگاه برايتان برنامه مى گذارم.

در كوبا كه يك كشور ماركسيستى است، ده ها سال زحمت كشيده اند كه دين را به كلى از آن جامعه حذف كنند و خيلى هم موفق شدند، اما يك استاد دانشگاه دو مرتبه جلو من آمد، زانو زد، دست مرا بوسيد و گفت: «براى پدر و مادر من دعا كنيد! خواهش مى كنم يك قرآن اسپانيولى به من بدهيد!» او چه چيز از من مى خواست، ما چه داشتيم به وى بدهيم ـ آن هم در حضور معاون دانشگاه كه يك خانم ماركسيست بود و در مقابل اساتيد ديگر ـ آن قدر از اسلام و ايران تعريف كرد، آن گاه كه مى خواست از امام اسم ببرد، احساساتى شد ديگر نمى توانست خودش را كنترل كند و مى گفت درباره يك شخصيت معمايى و اسرارآميز مى خواهم تحقيق كنم. همه مقامات مختلف دانشگاهى و كليسايى به امام، به خاطر اين كه او را مظهر اخلاص مى دانستند، عشق مى ورزيدند و به خاطر او به اسلام علاقه مند شده بودند و در بين فرق اسلامى به تشيّع علاقه مند شده بودند، چون باور كرده بودند كه او براى خودش كار نمى كند. يك مسيحى و يك كاردينال وقتى اظهار محبت به امام بكند، اين را چگونه ما مى توانيم تفسير كنيم؟ شما تصور بكنيد، هيچ وقت يك آخوند حاضر مى شود از پاپ تعريف كند، عاشقانه صحبت بكند، اينها وظيفه من و شما را خيلى سنگين تر مى كند. جاهاى ديگر هم كم و بيش همين احساسات است، همين احساس نياز هست، اما حقيقت اين است من با اين كه به خيلى از كشورهاى دنيا رفته ام، هيچ جا اين صحنه ها را نديده بودم. مردمى هستند فطرى كه هر چه در دلشان هست خيلى صاف مى گويند; اگر چيزى را قبول دارند، مى گويند قبول داريم و اگر قبول ندارند، مى گويند قبول نداريم. شما تصورش را نمى توانيد بكنيد كه زنهاى آن جا چه تصورى از زندگى دارند، اصلاً اگر بگوييم كنار دريا نرويد، گويا گفته ايم كه در جهنم باشيد و اگر اين آزادى هاى دوستانه بين دختر و پسر نباشد، انگار زندگى برايشان جهنم مى شود، امّا وقتى درباره همين مسائل با ايشان صحبت مى كرديم و از اين مسائل انتقاد و آن را محكوم مى كرديم، براى ما كف مى زدند و اظهار محبت مى كردند.

يك دانشجوى مسيحى با يك دانشجوى يهودى، در همان سخنرانى گوادلوپ، جلو آمدند. اول دانشجوى يهودى مقدارى صحبت كرد. بعد، آن دانشجوى مسيحى گفت: «كه من براى شما تملق نمى گويم; چرا كه هيچ انگيزه اى براى تملّق گويى ندارم، ولى در اين دو شب كه شما در كالج صحبت كرديد من در شما نور خدايى ديده ام». از اين تعبيرات زياد بود، حتى كشيشها و اسقفها مى گفتند: «خدا شما را براى احياى دينش، بدين جا فرستاده است.»

به هر حال غرض از اين عرايض، فقط ابلاغ پيامى بود كه از اين سفر دريافت كرده بودم تا بدانيم اسلام چيست؟ اولاً قدرش را بدانيم و ثانياً آگاه باشيم كه چقدر زمينه فعاليت وجود دارد و چه تكاليف بزرگى بر دوشمان مى باشد.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:2  توسط حسام | 
سلام به همه ی شما عزیزان. امید وارم که حال همه شما خوب باشه.

گروهی از دوستان از من راجع به لقبی که خانوم رجبی ( فاطمه کماندو ) به آقای احمدی نژاد دادن ، سوالاتی کردن که من در این پست با اجازتون می خوام به این سوالات پاسخ بدم.www.dorj2.blogfa.com

- اولین سوالی که در ذهن همه ی عزیزان به وجود میاد این هست که آیا این رئیس جمهور عزیز ما اصولا معجزه هست یا نه؟

- در جواب این سوال باید بگم بله! و برای اثبات این سخن به ذکر دلایلی مختصر بسنده می کنم:

 ۱- اکثر معجزات به ثبت رسیده یه نوری ، برقی ، آتیشی چیزی داشتن! خوب آقای احمدی نژاد هم حاله ای از نور سبز رنگ دارن!

 ۲- تا اونجا که من می دونم معجزه از عجز میاد. یعنی کاری یا حالتی که دیگران عاجزن اون جوری بشن یا اون کارو بکنن. مثلا خداییش هیچ رئیس جمهوری نمتونه در ایکی ثانیه یه کاری کنه که مردم شهری که هیچ کاری به سیاست ندارن خونشون به جوش بیاد و کار اون قدر بالا بگیره که بر اثر شلیک پولیس ضد شورش به طرف مردم ۶۰ نفر ( تا اونجا که من میدونم ) زخمی بشن و . . . ( اشاره به سفر اخیر ایشون به استا فارس )

 ۳- آقای احمدی نژاد مثل همه معجزات خارق العاده هست! یعنی به زبون خودمون عجیب غریبه! مثلا سال پیش عجیب ترین پیام صلح تاریخ بشریت رو برای کشور های جنوبی خلیج فارس فرستاد. ایشون اول چنتا موشک شهاب سه به خلیج فارس شلیک کردن بعد در مصاحبه ی تلوزیونی اعلام کردن که این پیام صلحی برای ساکنین جنوبی خلیج فارسه!

 ۴- معجزه مثل سحر و جادو خالی بندی نیست ، راسته! در این مورد حرفی ندارم بگم. خودتون اینجارو نگاه کنید و قضاوت کنید!

  ۵- معجزه همین جور فرتولکی که نیست! دلیل و منطقی دنبالشه! برای نمونه باید مواردی از قبیل جلو نکشیدن ساعت ، تغییر ساعت بانک ها ، محو کردن اسرائیل ، بودجه ی سال ۸۵ و از قراین پیداست بودجه ی سال ۸۶ و. . . را نام ببرم.

 ۶- چنتا دلیل دیگه.

- سوال بعدی معمولا این هست که این معجزه رو کی انجام داد؟

- در جواب این سوال باید بگم چون می ترسم بگم آقای مصباح بود که این معجزه رو از خودشون در کردن ، می گم حضرت جرجیس این معجزه رو انجام دادن!

- چه جوری شد که این معجزه رخ داد؟

- گیر ندید دیگه! همیشه که دلیل نمی خواد. حوصله هست خوب. سر میره دیگه! آدم سرگرمی می خواد.

- چه کار کنیم دیگه از این معجزات رخ نده؟

- اول از همه به قدرت خودمون ایمان بیاریم و چشم به دست غرب و شرق نداشته باشیم و از اشتباه های گذشته درس بگیریم و در آخر دستامون رو بالا ببریم و یه عزاب درست حسابی برای اون کسایی که فکر تحریم کردن انتخابات رو راه انداختن از خدا بخوایم

پ.ن۱: من عاشق این موزیکی هستم که برای این وبلاگ گذاشتم. گاهی وقتا فکر می کنم هرچی می خوام بگم تو این آهنگ هست

پ.ن۲ : برای اینکه نمی خوام این وبلاگم هم فیلتر بشه ، بخش فیلتر شکن رو اینجا نمیذارم. دوستایی که به این بخش علاقه دارن می تونن به همون وبلاگ سیمرغ ( هفته نامه ) مراجعه کنن. شرمنده دیگه.

پ.ن۳ : این داستانایی که در دانشگاه ها راه انداختن خیلی تکراری و کثیف هست. امید وارم تا دیر نشده از این خواب بیدار بشن. راستی تابلو هم هست!

پ.ن۴ : گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود. تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود!

موفق باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:36  توسط حسام | 
سلام به همه ی شما عزیزان. امیدوارم که حال همه خوب باشه. همون طور که قبلا هم خدمتتون گفتم به علت فیلتر کردن  هفته نامه ی سیمرغ  در برخی  از شهر ها  ، دست رسی گروهی از دوستان بهش مشکل شده بود که به همین دلیل تصمیم گرفتم علاوه بر اون این وبلاگ رو هم راه بندازم. امیدوارم که مقبول باشه!

برای اولین پست شعری رو براتون انتخاب کردم که امیدوارم ازش لذت ببرید.

راستی بازم تکرار میکنم این وبلاگ علاوه بر قبلی است. چون می خوام اگه خدا بخواد همچنان به کار در اون وبلاگ هم ادامه بدم. راستش رو بخواید خیلی دوسش دارم و دلم نمیاد ولش کنم.

 همنفس مرا شب ها ، غیر سوز آهی نیستhttp://dorj2.blogfa.com/

مجمر خیالم را ، آتش نگاهی نیست

در گذر گه پاییز ، راه می سپردم من

تو به گوش من خواندی ، تا بهار راهی نیست

بخت خوش نمی کوبد ، حلقه بر در خانه

شام تیره روزان را ، روشنای ماهی نیست

ما به فکر خود بودیم ، عشق پر زد از دل ها

کوتهی همه از ماست ، عشق را گناهی نیست

چشم بسته پیمودیم ، راه را ندانستیم

آنچه پیش روی ماست ، جز دهان چاهی نیست

 در کویر حیرانی ،  وادی پریشانی

ای مسافر تشنه ، آب از که خواهی؟ نیست!

من پرنده ای تنها در میان توفانم

در قفس نمی مانم گرچه سر پناهی نیست

شعر از محمود سنجری ( سینا ) ، کتاب باغ اساطیر

موفق باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:36  توسط حسام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پروردگارا تو از بزرگی تنهایی و من از کوچکی.
به بزرگیت قسمت میدهم که از گناهان این کوچک بگذری.

پیوندهای روزانه
نهضت آزادی ایران
ياديار
امروز
روزنامه هم میهن
نوروز ( پایگاه اطلاع رسانی جبهه ی مشارکت )
انتخاب
روز آنلاین
روزنامه شرق
روزنامه اعتماد
ادوار نیوز
روزنامه اعتماد ملی
خبرگزاری البرز
بازتاب
انصار نیوز
روزنامه اطلاعات
روزنامه کیهان
دانشجو
مهر
فارس
ایلنا
ایرنا
ایسنا
خبرگزاری آفتاب
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
سید محمد خاتمی
دکتر معین
دکتر سروش
محسن کدیور
معصومه ابتکار
محمد علی ابطحی
شیرین عبادی
سیمرغ ( هفته نامه )
گرگ و میش
ولیمه
شب سیاه
آرمان سرخ
مسافر
m.h.t
از مرگ
جامه دران
گذر از معنا
درخت بی زمین
شاعر متهم
مجمع اصلاحاتیون
حدیث دل
گزیده خاموشی از دنیای خاکی
اشک خونین
صفیر سیمرغ
تسلیم عشق
کاکو شیرازی
نقره فام
پنجره
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM