![]() |
![]() |
|
| وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم . . . . . .که در طریقت ما کافریست رنجیدن |
|
چند صباحی است به پیش نهاد گروهی از یاران ، بر آن شدم که در این وبلاگ قدری خویشتن را ورق زده و از اتفاقاتی که در این دیار غربت بر این حقیر می گذرد ، مرقوم بنمایم تا شاید عبرتی باشد برای آیندگان!
بر همین اساس زین پس هر از چند گاهی با پستی به نام اندر احوال خودم پزیرای حضور گرم و سبز شما خواهم بود. یادمان می آید در حدود یک سال پیش در شهر کاشان در خوابگاه دانشگاه در حال به جا آوردن قیلوله بودیم که ابوی گرام با ما تماسی حاصل نمودن و فرمودند: چه نشستی که نامت در بخت آزمایی لوتاری در آمده و باید راهی دیار ینگه دنیا شوی! حال چه می خواهی کنی ای پسر؟ گفتم در حال قیلوله بودم ، به ادامه اش می پردازم! ( خودتان دیگر حدس بزنید چه مهر ورزی هایی پدرم با این حقیر از همون پشت تلفن نمود! ) خلاصه روزگار یکی پس از دیگر گذشت و ما بالاخره دوماه و ۲۵ روز پیش بر طیاره نشته راهی این دیار شدیم. ( در مورد چگونگی آمدنم و وداع با یاران چیزی نمیگم چون بدجور دلم میگیره هر وقت یادش میکنم.) یادمان می آید به محض ورود به این کشور برای انجام کارهای هجرت مارا وارد اطاقی نمودند و در آنجا ما کارمان قریب ۳ ساعت به طول انجامید. در انجا از هموطنان عزیزی هم چند تنی نشسته بودند و چون از اینجانب هم کمتر به زبان این اجانب آشنایی داشتند ، مشغول کار های بشر دوستانه شده به کمک هموطنان شتافتیم ، که ناگاه یکی از این عزیزان فرمودند: چند تن از برادران و خواهران عرب نیز نیاز به همیاری شما دارند به کمکشان بشتاب که خداوند ترا ثوابی عظیم دهد! به او گفتم: این حقیر قدری به زبان این اجانب آشنایی دارم و به زبان آنان نیر قدری! حال این بندهای خدا نام خود را بیژن گویندو ما به اشتباه منیژه مرقوم میفرماییم ها! از ما بگذر که از من این ترنس لیشن بر نخواهد آمد! بعد از گذشت این ماجرا و پا نهادن ما به خارج این فرودگاه به علت خوردن درینک های متنوع در تیاره ( از نوع بدون الکلش ها! برامون حرف در نیارید حالا! ) و ماندن طولانی مدت در این اطاق ، تمام وجود مارا حسی زرد رنگ فرا گرفته بود و ما توان مکث کوتاهی را هم دیگر نداشتیم و بلافاصله بعد از سلام کردن به اقوام راهی مبال شده واز این وجدان خاطر رها نمودیم خودرا! بعد از مراجعه از مبال با تصویر بسیار عجیبی مواجه شدم! حال که چشمانمان باز شده بود منظره ای را دیدیم که تا به حال ندیده بودیم! ای خدای من! چقدر پرچم برای آتش زدن اینجاست! این مقدار پرچم نیاز یک سال راهپیمایی شهر مارا بر طرف می کند!. . . پ.ن.و.۱: بقیش رو در قسمت های بعدی بخونید پ.ن.و.۲: نامه سرگشاده عباس حکیم زاده پیش از بازداشت پ.ن.و.۳: باز داره خبر های بدی از کشور عزیزمون به کوشم میرسه. این حقیر هم در همین جا حمایت خود رو از بازداشت شدگان دانشگاه امیر کبیر اعلام میکنم و به علت کمبود وقت نتونستم امروز مطلبی در این رابطه بنویسم. انشا الله در فرصت بعدی بیشتر در باره ی این موضوع سخن خواهم گفت ولی در همینجا و به تبعیت از دوستان دیگر نام وبلاگ را تغییر دادم. و از شما عزیزان هم تقاضا می کنم اگر براتون مقدور بور برای حمایت از این عزیزان این کار رو انجام بدید. این کمترین کاری هست که می تونیم براشون بکنیم. ممنونم از همه ی شما عزیزان. پ.ن.و. آخر: به امید ایرانی آباد و آزاد! موفق باشید |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:10 توسط حسام |
|
|
خبرنامه ی امیر کبیر ( انجمن اسلامی امیر کبیر ): سلام بر دوستان و هم دانشگاهیان عزیزم به امید پیروزی
تا حالا یه مقدار در این باره فکر کردید که چرا باید با دانشجویان این چنین کنند؟ در باره ی دستگیری این عزیزان در فرصت بعدی بیشتر سخن خواهم گفت ولی در همین مجال اندک ، حمایت این حقیر را نسبت به باز داشت شدگان دانشگاه امیر کبیر اعلام می نمایم. به امید روزی که دیگر شاهد چنین مسائلی در ایران عزیزمان نباشیم. به امید ایرانی آباد وآزاد. موفق باشید |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 6:28 توسط حسام |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 4:35 توسط حسام |
|
|
سلام!
پ.ن.۱: یادش بخیر پ.ن.۲: بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود. . . پ.ن.۳: یه مدت می خوام کمتر بنویسم و بیشتر بخونم پ.ن.۴: موفق باشید
مطالب قبلی: |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 8:20 توسط حسام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پروردگارا تو از بزرگی تنهایی و من از کوچکی.
به بزرگیت قسمت میدهم که از گناهان این کوچک بگذری. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|