تبليغاتX
سیمرغ
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم . . . . . .که در طریقت ما کافریست رنجیدن
سلام به همه ی شما عزیزان!

راستش قول داده بودم در این پست در خصوص ملاقات بیل کلینتن ( رئیس جمهور سابق امریکا ) با جمعی از ایرانیان مقیم اینجا سخن بگویم ولی از آنجا که مارا کسالتی فرا گرفته و از طرفی حس جدی سخن گفتن را هم نداریم بنا بر این خلف وعده کرده به شما عزیزان رکب می زنیم که: ان الحسام و اکبر و الراکبین. . . و این موضوع را به بعد موکول نموده اند احوال خودمان سخن میرانیم!

خلاصه آن شب به یاد ماندنی هم به پایان رسید ( مهمانی میلاد کازنمان را می گوییم! ) و فردای آن ضیافت ما با یکی دیگر از اکازنمان ( جمع مکثر کازن ، به معنای پسر یا دختر خاله ، عمه ، عمو ، دایی ، پسر یا دختر پسر یادختر عمه یا خاله و . . .  )راهی بانکی شدیم تا اندک پولی را که به همراه خود آورده ایم در آنجا به ودیعه بگذاریم تا از گزند حرامی ها به دور بماند! اما چشمتان روز بد نبیند به محض ورود ، یک عدد چه بهتر ( به قول یکی از دوستان! / به معنای دختری زیبا روی ) به میزان لازم به سمت ما آمده سلام کرد ، خوش آمد گفت ، با ما شیک هند نومد و از حال ما جویا شد! و پس از قدری خوش و بش ، علت مراجعه را پرسید که اگر کازنمان با ما نبود بد جور ضایع می شدیم! چو که همچنان ما  مانده بودیم که اصلا کارمان را فراموش نموده و اگر به خودمان بود کل پول را به آن بانو تقدیم میکردیم و سپس ولو می شدیم. اما خدا را شکر کازن بیچارمان آنجابود زیر بغلمان را گرفت و آبرو داری کرد!

اول ما کلی حال نمودیم که حتمان این خانوم با شخصیت از تریپ ما خوشش آمده! ولی بعده ها در یافتیم که این رویه ایست که همیشه در این دیار انجام می شود و همواره یکی از کارمندان بانک به نوبت بر مدخل بانک می ایستد ، پس از خوش آمد گفتن به مراجعین ، برای تسریع امور آنها را راهنمایی  می ناماید و بعد از اتمام کار وی را بدرقه می کند! ننر ها! ( به ضم نون و نون )

به هر ترتیب که بود غائله ی بانک نیز به پایان رسید و ما به کمک کازنمان رسمی دیگر از رسومات این یانکی های لوس را آموختیم.

 فردا شب آن ماجرا به همراه همون کازنمان و یکی دیگر از اکازنمان که خواهر همون کازن اولی می شد و هردو دختر و پسر کازنمان ( به زبان آدمیزادی بچه های دختر عمه ام! ) بودند راهی هوکا باری شدیم ( هموم قهوه خونه ی خودمون! ) تا با دوستان اکازنمان آشنا شویم و هوکایی استعمال کنیم ( قلی بزنیم ، قلیانی بکشیم! ). جمع زیبایی بود از ایرانیان خارج از وطن که گاه برخی از آنان تا به حال ایرانمان را ندیده بودند!

مشغول دود کردن بودیم و از زندگی لذت می بردیم که! ، یکی از دوستان دوستان کازنمان که پسری سفید روی و بلند قامت بود ( از پدر و مادری اروپای شرقی تبار و خود متولد اینجا ) از ما در مورد ایران و رابطه ی کشورمان با این امریکا ی جهان خوار و علت مخاصمه ی این دو و . . . سوالاتی پرسید ، ما هم که زبانمان این قدر ها قد نمی داد که خودمان شخصا با وی وارد مذاکره شویم! پس ، تریپ آدام حسابی ها را به خود گرفته ، از یکی از دوستان به عنوان دیلماج استفاده نمودیم!

آن بنده خدای از همه جا بی خبر از ما می پرسید که: از چه رو ایران می خواهد به کشورش ( همینجا رو میگفت ) حمله کند؟ و چرا رئیس جمهور ما می خواهد یک کشور را از روی نقشه ها پاک بنماید ( که بعده ها در یافتم خود وی مخالف سر سخت صهیونیست است! )؟ و چرا و چرا و. . .

که ما در جواب به وی خاطر نشان شدیم که ایران مانیست که به آمریکای آنها نزدیک است بلکه امریکای آنهاست که به ایران ما نزدیک است و اگر کسی به خواهد و بتواند به آن دیگری اتکی نماید و با آن دیگری وارد مخاصمه شود این یکی است ( آمریکا ) نه آن یکی ( ایران )! و در ادامه شروع به بستن یک سری خالی بندی هایی در مورد انتخابات در ایران شدیم ( با آنکه به باور خودمان این سخنان اراجیفی بیش نبود که بر زبان ما جاری شد ولی برای حفظ آبروی وطن مجبور شدیم آن دروغ های شاخ دار را بگوییم! ) و گفتیم که رئیس جمهور کشور ما نیز همچو کشور شما! در یک انتخابات آزاد ( از همه ی دوستان پوزش می خواهم! ) و مردمی انتخاب شده و همان طور که همه ی مردم کشور شما ( از جمله مستمع! ) با رئیس جمهورتان موافق نیستند ما هم با رویه ی این معجزه موافق نیستیم و کلا اوشون هم ( آقای احمدی نژاد ) مثل ایشون ( آقای بوش ) یکسری اراجیفی میگن که نباید بهشون گیر داد! انشا الله حالشون بهتر می شود و . . .

ما نمی دانیم که آن بنده ی خدا چگونه با ین سخنان ما قانع شد؟ چو که ما تازه از راه آمده بودیم و خستگی راه و مشکلات روحی و جسمی بد جور بر ما چیره شده بودند و خلاصه جفنگ زیاد می گفتیم! ولی به هر حال خدا خواست و شد! شاید آن بنده ی خدا هم در رخساره ی ما نور الهی دیده بود یا حاله ای از نور ما را فرا گرفته بود ( قلیونش خیلی دود میکر آخه! )  و یا . . . الله اعلم!

پ.ن.۱: خداییش دیده بودید تو یه مقاله یکی این قدر از پرانتز استفاده کنه! اینایی که توضیح دادم رو یاد بگیرید! دفه ی بعد دیگه حال ندارم این قدر هی باز کنم و ببندما!

پ.ن.۲: پری روز اون بنده ی خدای اجنبی رو دوباره دیدم! می خواست این بار در باره ی میانگین قد در ایران و قدرت و نفوذ رمالان و جنگیران در اذهان عمومی از ما بپرسد و بداند که چگونه است که این مسائل حتی در انتخابات ریاست جمهوری ما نیز دخیل است؟ که چون این یانکی ها اصولا نوفهمن! و تکذیب کردن و این جور جنگولک بازی ها تو کتشون نمیره! فرار را بر قرار ترجیح دادیم! ( حالا این رو که شوخی کردم ولی جدا سخنان آقای جنتی رو شنیده بود! ببینید این جور اراجیف چقدر زود در اینجا منعکس می شود! این دایناسور ها خودشون که آبرو ندارن ! آبروی مارو هم می برن! )

 پ.ن.آ: این پست رو قبلا تایپ کرده بودم وگرنه با اتفاقایی که افتاده حال و های این سبک نوشتن رو نداشتم! راستش خبر بهم رسیده که چند تن از دوستان عزیزم رو روبه روی دانشکاه امیر کبیر و در دفتر تحکیم گرفتن! بد جور پریشانم! خدا بهشون کمک کنه و به خانواده هاشون صبر بده! که به قول حافظ: دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت / دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

موفق باشید


مطالب پیشین:

18 تیر ( بدون شرح 3 )

انقلاب اشتباهیکه تکرار می شود!

مجموعه ی اندر احوال خودم

جغرافیای کلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 9:7  توسط حسام | 
 

 

خاتمی

 


مطالب پیشین:

انقلاب اشتباهیکه تکرار می شود!

مجموعه ی اندر احوال خودم

جغرافیای کلام

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:30  توسط حسام | 

سوت میزنیم!

دلم تنگ است!

یادش به خیر!

مشغول می شویم!

این یانکی های لوس

ایرانی ایرانی بمان

اندر احوال خودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 9:25  توسط حسام | 
با سلام خدمت شما عزیزان.

در این پست می خواهم نیم نگاهی داشته باشیم به حرکت های انقلابی و نظر این جانب در این رابطه!

مهم ترین ویژگی مشترک تمامیی انقلابیون هدف مشترک آنها است! همه از وضع موجود ناخورسند بوده می خواهند هر آنچه وضع موجود را ایجاد یا توجیه میکند نابود کنند و طرحی نو در اندازند! این هدف ایمان در دل ها می کارد ، نهضت می شود و این نهضت حرکت ایجاد می کند!

احکام ، عقاید ، شعائر و مراسمات این نهضت متوجه آن هدف والاست و همه چیز و همه کس وسیله ای هستند برای رسیدن به آن!

اما این نهضت نو پا در این مسیر به موانعی بر می خورد! موانعی که خواستار بقای وضع موجود بوده و بر مسند قدرت تکیه کرده اند. این برخورد با خود دو پیامد در پیش دارد. نخست آنکه این نهضت برای ادامه ی بقا و رسیدن به هدف ، به ناچار با این موانع در می افتد و دست به مبارزه میزند. اما آنچه که به نظر من از اهمیت بیشتری برخوردار است  پیامد دوم ، که همانا دور افتادن انقلابیون از قدرت است! در یک کلام انقلابیون از اداره ی کشور و از پست های کلیدی محروم می شوند.

میزان این فاصله است که آینده را رقم میزند! چو که هر چه این فاصله طویل تر باشد شعائر این گروه آرمانگرا تر شده به همان اندازه از واقعیت فاصله می گیرد! در اینجاست که وعده های فریبنده و عوام پسند ، تخیلات دوست داشتنی به وجود می آیند و موجب پیوستن توده به این نهضت می شوند! امری نا میمون که در آن برهه یاری گر است ، اما تاثیری نا خوشایندی به همراه دارد!

نهضت موانع را یکی پس از دیگری از جلوی پای خود برداشته ، وضع موجود را تغییر میدهد و به قدرت می رسد. در اینجاست که به حد اکثر قدرت خود دست می یابد ولی ، ولی متوقف می شود! از نهضت تبدیل به یک نهاد ، نظام و یک قدرت سازمان یافته می شود.

آن نهضت پویا دیگر رکود کرده است آن حالت متحرک و انقلابیش را دیگر از دست داده.

در همین زمان مشکلی دیگر نیز خود نمایی می کند و آن همان آرمان های زیبای نهضت قبلی ( حکومت فعلی است )! شعائری که فاصله شان تا واقعیت از زمین تا آسمان است و در یک کلام اکثرا به درد کشور داری و حکومت نمی خورند! پس به ناچار انقلابیون در یکسری از موارد تغییر رویه می دهند! این تغییر رویه ناخورسندی جمعی از یاران واز هم پاچیده شدن آن انسجام مثال زدنی را به دنبال دارد. کم کم توده نیز از این نظام فاصله می گیرد.

نا راضیان به وضع موجود انتقاد دارند ولی آن نهضت حال تبدیل به حکومت شده به توجیه وضع کنونی می پردازد! حا دیگر در نظرش هر جنبشی ضد انقلاب ، هر حرکتی شورش و هر انتقادی خیانت نام دارد و آن جنبش و حرکت تبدیل به مانع می شود!

و این چنین است که انقلاب انقلابیون را در خود می بلعد!

 پ.ن.۱: خبر های نا خوشایندی که از وطن به گوش می رسد دل و روحم را می آزارد!

پ.ن.۲: برخورد با دانشجویان نشانه ضعف دولت است!

پ.ن.۳: یکی از آشنایان ، هفته ی پیش گفتگویی در رابطه با ایران با بیل کلینتون ، رئیس جمهور پیشین آمریکا داشته که در نوع خود قابل توجه است! انشا الله در پست بعدی با این مطلب در خدمتتون خواهم بود!

موفق باشید


مطالب پیشین:

اندر احوال خودم ( ایرانی ایرانی بمان! )

جغرافیای کلام

اندر احوال خودم (1)!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:45  توسط حسام | 
سلام و درودبر همه ی شما عزیزان.

در قسمت قبلی تا اونجا عرض کردم که پس از روشن شدن چشمانم و دیدن جهان به رنگ واقعی ، نا گاه با تصویری عجیب روبه رو شدم!

این همه پرچم آمریکای جهان خوار ( یا به قول دوستان چپ امپریالیست جهانی! ).

ناگاه بر آن شدم که ندای مرگ بر آمریکا سردهم که بر خود آمده ، تقیه پیش گرفتم!

آن شب پس از دیده بوسی با اقوام به منزل دختر عمم راهی شدم تا قدری بخوسبم. زیرا سه روزی بود که وداع با یاران ، خانواده و طی مسیر همه و همه خواب را از چشمانمان ربوده بود.

اما پس از آرمیدن در بستر ، گوش دردی ( بر اثر طیاره سواری آنهم در آن بالا ها! ) بر ما موستولی شد که با خوردن مسکنی قدری التیام یافت. اما یاد اشک های مادر ، آغوش پدر ، وداع با خواهرو برادر ، بدرقه ی اقوام و یاران و. . . همه و همه بر دلم چنگ میزد! درد سر را تدبیری کردیم ولی از در مان درد دل وا مانده شدیم!

ولی از فرت خستگی نا گاه از هوش رفتم.

روز بعد به آن علت که به پارتی میلاد دختر عمویمان که ۱۲ ساله میشدند دعوت بودیم ، راهی مال شده به خرید جامه یی مناسب این دیار پرداختیم چو که:

خواهی نشوی رسوا ، هم رنگ جماعت شو!

ما هم همرنگ جماعت شده لباس هایی بای نمودیم.

در روز جشن میلاد کازنمان نا گاه یکی از همین هموطن نماها که از ما خرد تر بود به سن و عقل ، از احالی اصفهان و تنها ۳ سال بود که به این دیار  هجرت نموده  ، خطاب به ما گفت:

ای حسام ، آن کدام خواننده بود که در دیار مشهد به خاک سپردندش؟ آیا نام او حافظ نبود؟

در این زمان بود که آتش خشم سرا پای وجودمان را فرا گرفت و بانگ بر آوردم که ای دون بی بنیاد ، ای بی ریشه ، ای زلیل ، ای . . .  ( بوق ) ، ای  ( بوق ) و ای ( بوق ) و . . .

و جایتان خالی چنان بانگ در دادم که زمین آهنین شد سپهر آبنوس و از خجالتش در آمده مورد مهرورزیش قرار دادم!

ولی در همان زمان در ذهنمان این سوال پیش آمد که حقیقتا چون است که هموطنانمان در این دیار این گونه از خویش و از اصل خویش بیگانه می شوند؟

این هارا چه شده که حتی نام فردوسی بزرگ را آن هم در این ایام اندک از یاد برده اند و بد تر از آن فرق شاعر و خواننده را فراموش کرده واز آن هم دلخراش تر فردوسی توسی را حافظ شیرازی می خوانند؟

چه شد که اثرات ۱۸ سال زندگی این دون در وطن ، در تنها کمتر از ۳ سال ، تنها ۳ سال! از یاد او رخت بر بست! تا آنجا که بر آشفتن من را به سخره گرفته و آن را ناشی از تازه واردی من می داند!

ما منکر تغییر عقاید در این دیار نمی شویم ، چون بر همه واضح است که در این دیار ( به دلایلی که در قسمت های بعدی بیشتر دربارشان سخن خواهیم گفت! ) به علت آزادی کلام و اینکه  همه کس قادر است همه چیز را زیر سوال ببرد ، اذهان از جمود خارج شده برای یافتن پاسخی مناسب بیشتر از هموطنان عزیزمان تقلا می کنند و اینگونه است که نا گاه انسان متوجه می شود در فلان مورد و حتی در همه ی موارد در اشتباه بوده و خود را تصحیح می نماید! و این نه تنها مطرود نیست بلکه اساسا انسان یعنی همین ، یعنی آموختن ، تصحیح ، پیشرفت و تکامل! ولی این چنین هویت خویش را از دست دادن ؟!

خداوندا ، قبل از رسیدن به هر چیز به ما لیاقت و جنبه ی آن را عطا بفرما!

پ.ن.۱: این قسمتای اول مجبورم تند تند از روی مسائل رد بشم و فقط به ذکر آن ها بپردازم!

پ.ن.۲: برای حفظ شعونات اجتماعی در برخی از قسمت ها از بوق استفده نمودیم که علاقه مندان برای آگاهی از الفاظ سانسور شده می توانند به یاران نزدیک ر.ج نمایند! حتما راهنماییتان می فرمایند!

پ.ن.۳: دوستان پلی تکنیکی را فراموش نکنیم!

پ.ن.۴: این چند شبه همش خواب ایران رو دیدم و روزا به یاد خاطرات تلخ و شیرین گذشته بودم. دیگه دارم دیوانه میشم ( خوب گیر ندید! دیوانه تر از گذشته! ).

پ.ن.۵: این روزها دولت مهر ورز به بیشرمانه ترین وجه ممکن به حتاکی نسبت به منتقدان و جناح رقیب می پردازه! عملی که بیش و پیش از هر چیز نشانه ی شخصیت متزلزل ، شکست در رسیدن به اهداف و تقلای نا امیدانه ی آنا برای ماندن درقدرت است.

پ.ن.۶: از وقتی این خبر دست دادن آقای خاتمی رو شنیدم و بعدش تکذیبش رو ، کلی حالم گرفته شده بود که چرا آقای خاتمی هم داره احمدی نژادی می شه و این فیلم رو تکذیب کرده؟! ولی وقتی این خبر رو در سایت نورز دیدم خیلی چیزا برام روشن شد! شما هم یه نگاهی بندازید و خودتون ببینید که دوستان اصول گرا بر هیچ اصلی پایبند نیستند!

افشای راز فیلم مشکوک خاتمی

پ.ن.آ: این شعر از محمود سنجری عزیز و از کتاب جدیدشون ( عقربه های برنزی ) هست که خیلی باهاش حال کرد و به همین دلیل براتون گذاشتمش! حالش رو ببرید!

باران گرفت. . .

در خویش ره سپردم و دیدم که رفته ای

حالا به خانه ی تو رسیدم که رفته ای

 

بر بال باد هم بنشینم نمی رسم

خود از زبان باد شنیدم که رفته ای

 

بر خاستم به رنگ غبار از میان خاک

در نای گردباد دمیدم که رفته ای

 

با دست های گمشده در دفتری که نیست

نقشی به رنگ آه کشیدم که رفته ای

 

باران گرفت خسته تر از سایه در غروب

در کو چه های بسته دویدم که رفته ای

 

آن شب هزار بار -  نشستم بگوش باد

خواندم نرفته ای و شنیدم که رفته ای

 

موفق باشید


مطالب پیشین:

جغرافیای کلام

اندر احوال خودم (1)!

 


* بابا ما خواستیم با غلط های املائیمون یه شوخیی کرده باشیم همه دیگه باورشون شده بیسوادیم. از دفه ی بعدی قول می دهیم از این شوخی ها نفرماییم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 8:32  توسط حسام | 
با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز.

این روزها روز های بزرگ داشت یاد و خاطره و از همه مهم تر اندیشه ی دکتر شریعتی و دکتر چمران هست. بزرگ مردان تاریخ کشورمان. من هم از مدتی قبل در این فکر بودم که با مطلبی ، با عنوان روشنفکر از نگاه شریعتی پذیرای شما عزیزان باشم ولی ، ولی باز به دلیل ناتمام ماندن آن مقاله  و این که می خواهم من هم بیش از این از قافله عقب نمانم ( همیشه دیر خون به مغز من میرسه دیگه! ) اشاره ی کوتاهی خواهم داشت به نکته ای بزرگ که دکتر شریعتی به آن اشاره فرمودند و آن جغرافیای کلام است! البته این بحث ، بحثی نیست که بتوان در این مجال اندک به آن پرداخت ولی سعی می کنم در همین چند سطر حد اقل به اهمیت این کلام اشاره ای داشته باشم تا مقدمه ای باشد برای سخنان بعدی.

دکتر شریعتی در سخنرانی از کجا آغاز کنیم خود به این نکته اشاره می فرمایند که مهم تریم ملاک برای تشخیص ارزش یک کلام جغرافیای آن کلام است. یعنی اگر می خواهیم بفهمیم این سخن برای جامعه ی مورد نظر ما مفید است یا مضر باید به جغرافیای آن کلام بنگریم!

چه بسا  کلام صحیح و منطقی به علت آنکه  در زمان و مکان نا مناسب و یا از طرف شخص مغرض بیان می شود نه تنها به سود جامعه نبوده بلکه به دلیل توجیه وضع کنونی و یا منحرف کردن اذهان از مشکل اصلی حتی موجب ضرر و پرداخت هزینه می شود ( حال این هزینه جانی ، مالی و یا از همه مهم تر از دست دادن زمان باشد! )و گاه سخنی نادرست که هیچ مبنای علمی و منتقی ندارد نه تنها مخرب نیست بلکه در زمان خود برای جامعه شفا بخش نیز هست.

نگاه کردن از این زاویه به مسائل به ما در نقد مسائل گذشته  و برنامه ریزی برای آیند بسیار کمک می کند.

من در اینجا برای شفاف شدن کلام از همان مثالی که دکتر در آ سخنان رانی برای توضیح این کلام به کار برده اند استفاده می کنم و نظر شما را به این رویداد تاریخی جلب می نمایم.

در زمانی که حس ناسیونالیستی سبب شده بود جنبشهایی درمیا مردم افریقا بر ضد استعمار به وجود آید سخنی ( هر چند درست و منتقی! ) از جانب استعمار گران در میان تحصیل کرده ها و بهتر بگویم به قول خود دکتر دانشمندان ( نه روشنفکران! ) آفریقایی تزریق شد با عنوان وحدت نوع بشر! این کلام اگر چه درست  است و منطقی! ولی با نگاه به جغرافیای آن ، یعنی توجه به این موضوع که چه کسی؟ در چه زمانی؟ در کجا؟ و به چه قصدی این سخن را می گوید؟ متوجه می شویم سخن کاملا درست و منطقی ، سمی است کشنده برای جامعه ی آن روزگار آفریقا! و توجیه کننده ی وضع موجود ، به این معنا که ،انکه خون مردم آفریقا را می مکد و آن مردمی که خونشان مکیده می شود از یک جنس بوده و هم نوعند! و دیگر خود می توانید ناثیر این کلام را در آن روزگار و در آن مکان دریابید !

ولی از طرف دیگر این تفکر نادرست و این خرافه ی به ظاهر مسخره و حتی وحشیانه که اگر کسی شخصی را زخمی کند چنان که آن شخص از این زخم نمیرد روح مضروب ، ضارب را نابود می کند! در همان زمان و مکان قدرتی افضون به انقلابیون افریقایی بخشید!

با نگاه به این رویداد اهمیت جغرافیای کلام بر ما نمایان می شود. جغرافیای کلام به ما نه تنها تحلیل وقایع گذشته را ، بلکه برنامه ریزی کردن برای آینده را می آموزد.

امید وارم در همین مجال اندک توانسته باشم منظور خود را برسانم و انشا الله در فرصت های بعدی بیشتر در این باره سخن خواهم گفت.

پ.ن.و.۱: در پست قبلی چند غلط املایی داشتم که دوستان به تصحیح آنها شتافته نمره ی ۱۸ به این جانب دادند. امید وارم که ایندفه از این سوتی ها نداده باشم چون بازم نرسیدم بازخوانی کنم.

پ.ن.و.۲: به اون خبرای بد دفه ی پیش تصفیه ی اساتید برجسته ی دانشگاهی رو هم اضافه کنید.

پ.ن.و.۳: دانشجو هارو از یاد نبرید

پ.ن.و.۴: داریم به روز ها ی انتخابات نزدیک می شیم. بسم الله! در اینجا از مدت ها قبل برای انتخابات سال آینده ی ریاست جمهوری کارهای تبلیغاتی شرو شده. باز نشه دقیقه ۹۰ ها!

پ.ن.و. آخر: دلم برای تمام دوستان بد جور تنگ شده! نمی دونید این چند وقته یادتون کردم. شماهم مارو فراموش نفرمایید.

موفق باشید.


مطلب قبلی:

اندر احوال خودم!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 10:9  توسط حسام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پروردگارا تو از بزرگی تنهایی و من از کوچکی.
به بزرگیت قسمت میدهم که از گناهان این کوچک بگذری.

پیوندهای روزانه
نهضت آزادی ایران
ياديار
امروز
روزنامه هم میهن
نوروز ( پایگاه اطلاع رسانی جبهه ی مشارکت )
انتخاب
روز آنلاین
روزنامه شرق
روزنامه اعتماد
ادوار نیوز
روزنامه اعتماد ملی
خبرگزاری البرز
بازتاب
انصار نیوز
روزنامه اطلاعات
روزنامه کیهان
دانشجو
مهر
فارس
ایلنا
ایرنا
ایسنا
خبرگزاری آفتاب
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
سید محمد خاتمی
دکتر معین
دکتر سروش
محسن کدیور
معصومه ابتکار
محمد علی ابطحی
شیرین عبادی
سیمرغ ( هفته نامه )
گرگ و میش
ولیمه
شب سیاه
آرمان سرخ
مسافر
m.h.t
از مرگ
جامه دران
گذر از معنا
درخت بی زمین
شاعر متهم
مجمع اصلاحاتیون
حدیث دل
گزیده خاموشی از دنیای خاکی
اشک خونین
صفیر سیمرغ
تسلیم عشق
کاکو شیرازی
نقره فام
پنجره
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM